و خب نیک تو این آشفته بازار بگو چقدر طول میکشه نور رو بنوشیم، ماه رو بغل کنیم و از آسمون ستاره بچینیم؟
من میگم خیلی زود، موقعی که شهریور از ارتفاع ۲۰ هزار فیت پرش halo jump بکنم و خیلی دیر چتر رو باز کنم. خیلی دیر ،اونقدر که مربی تو آسمون خودش رو جر بده که بازش کن پسره خر بازش کن.
البته تراپیست میگه طرحواره ایثار داری، چرت میگه مگه نه؟
برچسب:
نویسنده: آروین خلیلی
برچسب:
نویسنده: آروین خلیلی
برچسب:
نویسنده: آروین خلیلی
یه زمین خریدم چند ماه پیش. که هزینه هاش منو بیچاره کرده، هرچی در میارم میریزم تو این وامونده. امروز دیگه گفتم بره به جهنم زنگ زدم چندتا بنگاه بفروشمش. شاید چند ماه بعد موقعی که قیمت هر متر اونجا سر به فلک کشید پشیمونم بشم ولی دیگه نمیتونم استرسش رو تحمل کنم. خونه ساختن شیرینه ولی من کشش رو ندارم میرم یه واحد آپارتمان میگیرم تموم بشه بره.
برچسب:
نویسنده: آروین خلیلی
نیک عزیزم دارم احساس میکنم شوری عجیب درون من به قلیان افتاده. خیلی احساس قدرت میکنم، و خیلی چیزا شکلش برام عوض شده
برچسب:
نویسنده: آروین خلیلی
چقدر من تشنه ی پیشرفته آخه چقدر عطش دارم براش، چقدر دوست دارم امروزم با روز قابل حتی یه قدم به برنامه هام نزدیک تر باشم چقدر زیاد.
برچسب:
نویسنده: آروین خلیلی
خروجی اینترنت به ورودی من وصله. و بله درست حدس زدید من حامله شدم
برچسب:
نویسنده: آروین خلیلی
از جشن آن داداش تا دفن این داداش سراسر درد بود و درد. نیک عزیزم تا روزی که این آدما وقتی اسمم رو میارن صاف بشینن صبر میکنم.
برچسب:
نویسنده: آروین خلیلی
برچسب:
نویسنده: آروین خلیلی
من از مشاهده ی ثانویم اینطور نتیجه گرفتم که... دختر میخندید! دیگر نمیدانستم کجا هستم. من در میان خواب هایم باز دستان او را دیدم. نه روی سینه و نه روی صورتش. من آنها را به پشت آن مردی دیدم که این دستها او را از پایین به بالا مالش میدادند. شاید هم غیر از این بود. اما بالاخره او شجاعت مرا – بعد از آنکه دیگر لازمش نداشت – کشته بود.هوا تکان نمیخورد، مرغها لای شاخه ها ساکن بودند. آوازشان را میخواندند و مثل این بود که پریدن را دیگر دوست ندارند. سوسکها همینطور مدام دندان قروچه میکردند... اما بنظر میامد که در برابر بی نظمی زنها و آدمها و از تفکر درباره ی هر کدام از اینها، زمین از حرکت باز ایستاده است.غم چنان وجودم را سر کشیده بود که هیچکس از من چیزی نمیخواست، هیچکس مرده و زنده من را جستوجو نمی کرد، برای اینکه دست های من خالی بود! و من، پای یک صنوبر نشسته بودم.مثل یک بیشعور دهاتی پای درخت صنوبر نشسته بودم. رنه بارژاول
برچسب:
نویسنده: آروین خلیلی
برچسب:
نویسنده: آروین خلیلی
نیک عزیزم، یک سال دیگه هم تمام شد.
اسفندی دیگه ای که فروردین شد.
بیرون خیلی بارون میاد، باد شدیدی هم میوزه و من احساس میکنم آنفولانزا گرفتم و خیلی محتاج خوابم.
روز های زیادی هست که نخوابیدم خیلی زیاد. احساس میکنم خوشبخت کسیه که راحت میتونه بخوابه، فردا میخوام برم داروخونه و یه بسته قرص خواب بگیرم.
تا فردا کسی هست که به من یکم خواب قرض بده؟
برچسب:
نویسنده: آروین خلیلی
ما که از سکوتی به سکوت دیگر پرتاب می شویم، ناگهان چهره ی سرگردان خویش را نخواهیم شناخت! - شاپور بنیاد -
برچسب:
نویسنده: آروین خلیلی
برچسب:
نویسنده: آروین خلیلی
میدانم شبی غصه ی «دایه کجایه؟» دختر فرشته مرا خواهد کشت. اشک نمیدهد امان
برچسب:
نویسنده: آروین خلیلی